ميرزا محمد حيدر دوغلات
182
تاريخ رشيدى ( فارسي )
مودت و محبت كه به شاه محمد سلطان و بابا سلطان داشتم آن را به رشيد سلطان گذاشتم . چون باز به خدمت ( 85 پ ) رسيديم چندى برآمد ، خان فرزند خود را نوع ديگر يافت . چند مرتبه در غايبانه و حاضرانه رشيد سلطان ، خان فرمود كه ما از تو بسيار منتدار شديم ، رشيد سلطان را به ما تو فرزند ساختهء كه در اين لشكر « 1 » او را فتوح بسيار دست داده است . الحمدللّه كه آنچه دل من مىخواست وى قريب به آن شده است . در خلال اين حال از ايمن خواجه و آقسو اخبار و اوضاع مىرسيد . چنان كه بنده و عمّم در انطفاء « 2 » آن سعى نموديم به جايى نرسيد . شرح اين احوال و شيطنت ميرزا على طغاى در دفتر دويم مسطور است . آخر الامر ، خان بنده را همراه رشيد سلطان گردانيده به آقسو فرستادند . چون به آقسو رسيديم تمام مردم به استقبال آمدند و ايمن خواجه سلطان پيش خان رفت . بنده شش ماه در آقسو بودم و نسق مهمات سپاهى و رعيت آقسو را به تمام انتساق دادم . قبل از اين در مغولستان ، خان روزى بادام را تناول مىفرمود « 3 » ، بادامى را به دندان مبارك شكست ، دو مغز برآمد . خان رشيد سلطان و بنده را طلب داشت و آن دو مغز را به يكى از ما داد و فرمود كه رسم معين و قاعده ممهد است كه چون دو كس به هم خواهند كه دوست شوند « 4 » و معنى اين آن باشد كه چون دو مغز در يك پوست در هيچ امرى از يكديگر جدا و متميز نباشند ، دوگانگى در ظاهر پيدا نيايد و اتحاد محض « 5 » نمايد . من شما را اين امر فرمودم « 6 » كه دوست شويد . هر دو زمينهاى « 7 » ادب « 8 » بوسيديم و با يكديگر اسبان كشيديم . مقصود كه چون در آقسو بوديم به هم نيك برآمديم . مودت و اتحاد و محبت و اعتقاد به حدى رسيد كه زياده بر آن متصور نباشد . آن دوستى را مؤكد به مواثيق مغلظه كرده شد . اگر آن طريق آشنايى و اتحادى را به شرح نوشته شود حقا كه مطالعان كه آن
--> ( 1 ) . نگ : حاضرانه من به رشيد سلطان ، خان فرمود كه از من خشنود [ مستور - ( سرور ؟ ) ] است . من از رشيد سلطان فرزندى براى او ساخته بودم كه در اين لشكر . ( 2 ) . نت : اثناء . ( 3 ) . نت : مىكرد . ( 4 ) . نگ : بايد هر يك ، يكى از اين مغزها را بخورند . ( 5 ) . نت : حض . ( 6 ) . نت : فرمود . ( 7 ) . نت : ز مستيهاى . ( 8 ) . نت : آداب .